۱۲ اسفند ۱۳۸۹

اما من دلم جای دیگری ست...

باور کن درکت می کنم
می دانم چه حسی دارد
اینکه  دلت هوای کسی را بکند
اینکه دلتنگش شوی
می دانم چه حالی دارد که  از خط دیگری تلفن کنی که فقط صدایش را بشنوی.
می دانم وقتی به او اس ام اس می دهی و جوابی نمیگیری ؛ چه حسی داری
تمامش را با تک تک سلولهایم حس کرده ام
منم مثل توام
اما  من... دلم...
ببخشید!
لطفا دیگر با من تماس نگیرید!



۲۱ بهمن ۱۳۸۹

خدایا یادت هست؟! 3

خدایا یادت هست؟
آن روز که بی خیال داشتی آهنگ گوش میدادی
آمدم هدفون را از گوشت کشیدم بیرون و گفتم:
" من دیگه خسته شدم! این چه زندگیه که من دارم !  این چه وضع خدایی کردنه!"
نگاه سردی به من انداختی و
 هدفون را  دوباره گذاشتی و
شروع به خواندن با آهنگ کردی...
خدایا  یادت هست ؟!

۱۰ بهمن ۱۳۸۹

خدایا یادت هست ؟! 2

خدایا یادت هست؟!
دیشب کنارم دراز کشیده بودی و
همون طور به سقف زل زده بودی
من پشتم را به تو کردم و  با بغض گفتم:
"فقط یه بار دیگه  بزار ببینش؛ فقط یه بار! تو خدایی میتونی!"
خدایا  تو پوزخندی زدی و گفتی:
" هه هنوز بهش  فکر میکنی ؟"
بعد پشتت را به من کردی و پتو را کشیدی  رویت
2دقیقه بعد صدای خر و پف تو گریه های من اتاق را برداشته بود.
خدا یادت هست ؟



خدایا یادت هست؟! 1

خدایا  یادت هست؟
آن روز دستت را گرفتم کشیدم بردم پیش  او
با انگشتم مستقیم به او اشاره کردم گفتم:
"خدا من اینو می خوام ، خودت درستش کن!"
نگاهی به او انداختی و گفتی :
"این؟!  من بهتر از این رو بهت میدم"
من پایم را به زمین کوبیدم و گفتم:
"نه ! همین!   من اینو خیلی  دوست دارم ! فقط همینو می خوام !"
برگشتی مستقیم توی چشمانم زل زدی و گفتی:
"نمیشه! آخه  او مال کس دیگه ای شده!"
بعد رویت را برگرداندی و
قدم زنان رفتی

خدایا یادت هست؟

۲۰ دی ۱۳۸۹

نمی دانم ! نمی دانی!



می دونستی دوستت دارم
ولی نمی دونستی اینقدر زیاد...


می دونستم دوستم داری
ولی نمی دونستم اینقدر کم...

۱۳ دی ۱۳۸۹

برای رقیبی که بُرد!

دستهایش را محکم بگیر
بغلش کن
وببوسش

روی پایش بشین
و دستهایت را دوره گردنش حلقه بزن

نمی دانی
تمام بودن هایت با او
رویای  من است





۰۵ دی ۱۳۸۹

مرا از این کابوس بیدار کنید!

دلم می خواهد کسی بیاید
بازوهایم را محکم بگیرد
مدام تکانم بدهد و
با صدای بلند بگوید:
بلند شو! به خودت بیا!
همه ش یه شوخی بود !
دروغ بود
و همه با صدای بلند بخندند
تو هم بخندی


۲۸ آذر ۱۳۸۹

بغض های سرکش

زمانی که با تو بودم
اینقدر بغض هایم لجباز و بهانه گیر نبودند!
از وقتی که نیستی
هر لحظه بهانه گیری را شروع می کنن
از آن بهانه هایی که کلافه ام می کند
با هیچ زبانی سر به راه نمی شوند
محکم در سینه ام می کوبند و
با زوربه گلویم می رسند و به آن چنگ می اندازند
محکم خودشان را به گلویم می چسبانند
نمی آیند بالا
رهایم نمی کنند
تو بیا
این بغض ها زبان تو را خوب می فهمند
بیا  و با منطقت  قانع شان کن که باید مثل گذشته آرام با شند!

۱۸ آذر ۱۳۸۹

می خواهمت



چه می شود
روزی 
 از اعماق قلبم بخواهم
که  تو باشی
و سرم را بچرخانم 
و تو باشی
فقط باشی

تکه تکه ام نکن، کاملا خردم کن!

می خواهم  بدنت را روی بدنم حس کنم
پوستت را روی پوستم لمس کنم
میخواهم باشی حتی اگر کم باشد
می خوام مال من باشی حتی اگر همیشگی نباشد
فقط باش
فقط بمان
فقط لمسم کن

بعد برو
بگذار با تو بودن کامل شود بعد برو
هر جا که میخواهی
با هر کسی که می خواهی
بگذار تمام خاطرات را با تو داشته باشم
تصویر خاطراتت را کامل کن
 و بعد برو


 http://feeds.feedburner.com/faheshepakdaman           اشتراک فید وبلاگ